به نام او
دلم میخواد حرف بزنم با یکی از هرچی تو دلمه همونجور که هست
به نام او
دلم میخواد حرف بزنم با یکی از هرچی تو دلمه همونجور که هست
به نام او
نمیدونم چرا دیگه حوصله هیچی رو ندارم!
کاش این حس رو نداشتم که به بن بست رسیدم و این برام خیلی تلخه
چون نه میتونم تشریحش کنم!
نه حتی کسی هست که دوست داشته باشم باهاش درمورد این وضعیت صحبت کنم!
حس میکنم یه نقطه سیاهم وسط کهکشان
همون قدر گنگ
دور
و تنها و گمنام
حتی نمیتونم بادوستای قدیمی صحبت کنم
حجم بسیار زیادی از پیام های سین نشده دارم
حتی از دوستایی که خیلی دوستشون دارم و اوناهم نسبت به من همیشه محبت داشتن!
اما
دلم میخواست کسی بود و میتونستم باهاش کمی صحبت کنم
صحبتی که یه نتیجه ی داشته باشه
دلم میخواست مثل همه وقتایی که دوستام رو راهنمایی کردم و چیزایی که بلد بودمو از صمیم قلبم بهشون گفتم
کسی بود و میومد میگفت و من فقط گوش میکردم!
اما تو این نقطه ی که هستم بن بسته
نمیدونم شاید از نظر کسی که اینو میخونه اینم یجوری از همه فازهای منفی باشه که ادما میگن
ولی خب من اینجا میگم که ناشناس باشه
چون توی دنیای واقعیم همه منو ادم صبور و ارومی میدونن
و حس میکنن غمی نیست
ولی من راستش رو بگم!؟
کم آوردم
اینجایی که هستم بن بسته!
برای من بن بسته!
دارم به یه پایان شکوهمند فکر میکنم!
حس پراوز !
شاید یکی از همین روزها
یا هفته ها!
باید یسری مسائل رو باخودم حل کنم!
و فکر تنهایی ادمایی باشم که پس از خودم هستن
یسری چیزا هست که باید قطع کنم
اون موقع هست که میشه بهتر انجامش داد
و دیگه نگران پشت سر نبود
حس پراوز
حتی برای چند لحظه!
بعدش هیچکس درک نخواهد کرد
تمام سیاهی و تمام انچه رو نشد درستش کرد
تمام تلاش های بی نتیجه رو
کاش اونی که بعدا قضاوت میکنه
میشد و میتونستم بهش اینجایی که هستم و رسیدم رو
توصیف کنم
بن بست رو !
کاش میشد
:) بیخیال رفیق
خودتو ناراحت
امیدوارم تو به بن بست نرسی
به نام او
روزگاری پر از دلگیری
خدایا خودت هم شاهدی هم قاضی
به نام او
بخیر گذشت...
الهی شکر
ولی چیزی ک میدونم اینه
خسته ام....
خیلی
همون نقطه بحرانی...