حسی که گفتم شاید با کمی قدم زدن بگذرد
مرا وسط خیابان به گریه انداخت.
-ناظم حکمت
به نام او که بهای دیدارش مرگ است
هرچه پیش می رویم به سوی سرماست
هروز سردتر از دیروز
تاریکی هوا سریعتر اتفاق میوفته همیشه این فصل برای من یا خیلی ها مثل من دلگیر بوده و برای خیلی ها هم فصل جالبی هست که همراه بوده براشون با خزان و زیبایی هاش در طبیعت و باران و هواهای دونفره ش به هرحال برای من این فصل دلگیره
کمی بیش از قبل استرس دارم برای آینده برای آینده ی که ناچارا باید اونو در مهاجرت جستجو کنم دائما هروز و هر لحظه دلم میکشنه
دائما حس میکنم چرا کشورم مارو نمیخواد!؟ ما که کشورمونو دوست داریم
بهش وفاداریم و دوست داریم تو کشور خودمون کاری کنیم برای مردم خودمون
برای فرهنگ و تاریخ کشورمون قلم بزنیم
چرا با ما بی وفایی؟!
عیبی نداره شاید هم تقدیر ما اینه؟!
این فصل که میرسه و هرچه به سمت زمستان میریم من دلم بیشتر میگیره بیشتر غصه میخورم از تاریک شدن زودتر بدم میاد! تاریکی بیشتر اذیتم میکنه
دچار چی شدم؟! هی...
ولی صادقانه بگم دوست دارم توی کشورم کار کنم و تلاش کنم دوست ندارم مهاجرت کنم !
کاش میشد کشورم مارو هم میخواست!