به نام او
شهریور بدرود :) اخرین شهریور قرن :) و اخرین شهریوری که هزارو سیصد را پیش از خود یدک میکشی:)
سلام بر مهر :)
به نام او
شهریور بدرود :) اخرین شهریور قرن :) و اخرین شهریوری که هزارو سیصد را پیش از خود یدک میکشی:)
سلام بر مهر :)
به نام او
سرم گیج میره
سرم سنگینه
مخصوصا جلوی سرم و قسمت پیشانی ....
توی گوشام حس خیس شدن میکنم
و سرم درد داره
اتاق دور سرم میگرده..................
حس میکنم سرم یکی دو کیلوئه
:)
اگر فروخته میشد
میخریدم:
کمی جوانی برا مادرم
و
عمری دوباره برای پدرم
و
خنده ای کودکانه برای خودم
به نام او
دلم میخواد چشامو ببندم وقتی باز میکنم خیلی گذشته باشه از این روزهام.....
میدونم و باور دارم میگذره ها!!!!
یعنی اگر عمری باشه یه روز همینجا سی سالگیمو مینویسم .....
یه روز چهل سالگی .....
ولی اینجایی که هستم وجودم همش درد میکنه........
خوب نمیشم ......
هرکاری میکنم فقط مثل یه مسکن هست موقتیه.....
درد دارم.....
چرا خوب نمیشم..............
چقدر دیگه باید تحمل کنم؟؟؟؟؟؟
اوضاع بهتره ولی خوب نیست...........
خسته اممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
به اندازه 15 سال گذشته خسته اممممممممممممممممممممممممممممممممممم
اندازه نصف بیشتر عمرم خسته ام...................................
دلم میخواد یکم بخوابم ولی بدون استرس....
دلم یه چندروزی فکر نکردن میخواد به هیچ چیز!
و هیچکسی!
مطلق به هیچکس!
و مطلق به هیچ چیزی!
.................................................................................................................................................................................
#همین
به نام او
دو خوابی که ببینی و بدونی تعبیر میشه.!
و منتظر بمونی و دعا کنی نشه
ولی میشه .....
هردوش
هردوش .....
و گاهی سرنوشت بسیار دردناکه....
به نام او
میدونم شاید یه روزی همه چیز درست بشه
واقعی درست بشه نه الکی!
شایدم به قول معروف وقتی مُردیم درست میشه!
و یا دنیا صدسال اولش سخته :)
امیدوارم ولی یه روز همه این استرس ها و ناراحتی ها از زندگیم بره
همینطور امیدوارم غم و ناراحتی سرگردونی از زندگی تک تکتون بره
یجوری که اصلا یادتون نیاد یه روزی چقدر توی رنج و سختی بودین!
دستام یخ کرده
بازم قلبم....
بازم قلبم.......................
و بازم قلبم................................
بازم دستام یخه.....
بازم نا اروممم
بازم دلهروه
بازم دوراهی
بازم بلاتکلیفی
و عدم حس ارامش
دلم میخواد همه چیز درست بشه
خدایا!؟؟؟
به نام او
معدلم با اتمام ترم تابستون 75صدم اومد بالا :) و نزدیک شد به چیزی ک حقم بود و اون استاد بزرگوار خرابش کرد :)
به نام او
اگر سال آینده این موقع هنوز زنده بودم
امیدوارم حالم بهتر از این روزها باشه
و حداقل چیزهایی توی زندگیم عوض شده باشن.....
آمین
به نام او
قدیمی ها میگن به مو میرسه ولی نمیبره.... اره درسته ... بارها به مو رسیدم .....
ولی مشکل اینه خسته ام...
دلم عوض شدن شرایط رو میخواد...
دلم میخواد خدا کمکم کنه!
اونم تو کاری که واقعا خیره!! صلاح توشه!
و اصلا واجبه!
راستش بارها میگم اگر ی فقیر و گدا دست نیاز به سمت من بیارن سعی میکنم در حد توانم کمکشون کنم!
حالا چرا خدایی که بی نهایته!
و بی نهایت قدرتو توانایی داره!
چرا دست کوچکترین و گناهکارترین بندشو نمیگیره؟!
خداوندا ببین اینجاهم مکتوب کردم!
من ازت خواهش کردم و درخواست کردم که دستمو بگیری!
دستم به سوی توست!
خیلی بده ادم یکیو دست خالی از در خونش رد کنه!
دستم رو بگیر..................
یه بد میخواد که
خوب بشه....
همین...
ﻣﻴﮕﻮﻳﻨﺪ ﭼﻪ ﺧﻮﺏ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻯ ...
ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻣﻦ ﺧﻮﺏ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ ...
ﻣﻦ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ !
ﻟﺒﺨﻨﺪﻡ "ﺗﻠﺨﻰ ﻋﺼﻴﺎﻥ ﻓﺮﻭﺧﻮﺭﺩﻩ ﻯ ﻧﻮﺟﻮﺍﻧﻰ ﺳﺮﻛﻮﺏ ﺷﺪﻩ ...
ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﻡ ﻧﻘﺎﺏ ﺳﻨﮕﻰ ﺟﻮﺍﻧﻴﺴﺖ ﻭﺍﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩﺭ ﻣﻦ ﺧﻔﻪ ﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ....
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺩﻫﻪ ﻯ " ﻋﺸﻖ" ﻣﻤﻨﻮﻉ ﻣﻰ ﺁﻳﻢ
ﺍﺯ ﺩﻫﻪ ﻯ " ﻧﮕﺎﻩ" ﻣﻤﻨﻮﻉ ...
ﺯﻳﺒﺎﻳﻰ" ﻣﻤﻨﻮﻉ "...
" ﺷﻌﺮ" ﻣﻤﻨﻮﻉ ﻭ " ﻛﻼﻡ " ﻣﻤﻨﻮﻉ .. ﻣﻦ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﻫﻴﭻ ﻛﺲ ﻧﻴﺴﺘﻢ .....
ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺗﺼﻮﻳﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮﻯ ،،،به
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺳﻨﺠﺎﻕ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻡ ....
به نام او
معدل یک ورودی هامون شدم
به رغم اذیت کردن اون استاد که نمرمو نداد و حقمو خورد :)
نوش جونش
میتونه دیگه :)
البته منم میتونم برم بزنم شل و پلش کنم ولی بیخیال ....
اگر من یه روزی استاد شدم ..... اینطوری عقده هامو سر بچه های مردم خالی نمیکنم
به نام او
هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر سرم شلوغ بشه یه روزی :| اصلا همیشه میگفتم مگه میشه ادم وقت نکنه کاری کنه؟! اخه چطوری میشه؟
و انگار خدا کاری کرد که بفهمم اره میشه کار نشد نداره!
مدتی هست درگیر یه مقاله ام و همه منابع هم انگلیسی و البته یکی دوتا کار دیگه بعد این هم هست و همینطور یسری مطالعات دیگه که لازمه انجام کاریه
و همینطوری سلسله کارهای انقدر دست به دست هم میدن که مثلا میبنی یهویی ساعت 1 شب تازه یادم میوفته شام نخوردم یا ساعت 4 و 5 بعد ظهر یادم میاد باید ناهار بخورم ...
و شبا وقت خواب دارم کارهارو مرور میکنم یهویی خوابم میبره
اصلا انقدر دورم شلوغ شده که اصلا نمیتونم بگم!
هرجایی نگاه میکنم خودکاره و کاغذ و کتاب.........
از طرفی یکی دوتا کار همزمان رو دیگه هیچ وقت نباید بردارم خیلی تحت فشارم
اصلا وقت هیچی ندارم
کم حوصله ام ....
سرما هم خوردم......
لوزه هام باد کرده :|
به نام او
گاهی عطسه میکنم :| نمیدونم چرا همش میخوام بنویسم ادسه :| هی خدا....
بعد لوزه هام فکر میکنم متورم شده
بدن درد دارم
گلو درد دارم!
یعنی بیشتر اول صبح که از خواب پا میشم درد داره گلوم و کم کم بهتر میشه
ولی الان بازم درد دارم این چندروز حسابی میوه خوردم هلو و شلیل :|
ولی خوب میشه شروع میشه!
البته زیر کولر میخوابم شاید کمتر از 1 متری کولر :|
I still hide you in my poetry
به نام او
آن درخت کوچک اکنون تبدیل به درختی شاداب و بزرگ شده
از آن سوی درخت ها در میان سکوت ظهر صدای موتور کامیون ها و لودر های می آید
کمی آنسو تر کودکی همراه مادرش درحال گذر از آین فراموش خانه هست.....
کنار آن درخت کاج خفته ام آسوده
کودک از راه می رسد و به این سو انسو مینگرد.....
چند گامی که بر میدارد کم کم صدای لودرهای نزدیکتر میشود
با خود نجوا میکند باستان شناس و با خنده دور میشود
نمیدانم این چند سال از امروز گذشته
ولی خوب میدانم که من دیگر این من حاضر نیستم
تنها شاید اسمی در میانه ی سنگی !
یا حتی کتابی منسوخ شده.... در گوشه دنجی...
نمیدانم چه کسی آن روز مرا یاد خواهد کرد...
راستی ......
قرار است اینجا پارک شود..
و میعاد گاه عاشقان بسیاری....
امیدوارم جای سنگ مرا به به نیمکتی چوبی دهند...
تا آن دو دل باخته ی مجنون ... در کنارم
سرود عشق نجوآ کنند....
#دلنوشت
چند سال بعد روزی که فکرش را هم نمی کنیم
توی خیابان با هم روبرو می شویم.
تو از روبرو می آیی. هنوز با همان پرستیژ مخصوص به خودت قدم بر می داری فقط کمی جا افتاده تر شده ای...
قدم هایم آهسته تر می شود...
به یک قدمی ام می رسی و با چشمان نافذت مرا کامل برانداز می کنی!
درد کهنه ای از اعماق قلبم تیر می کشد...
و رعشه ای می اندازد بر استخوان فقراتم.
هنوز بوی عطر فرانسوی ات را کامل استنشاق نکرده ام که از کنارم رد شده ای...
تمام خطوط چهره ات را در یک لحظه کوتاه در ذهنم ثبت می کنم...
می ایستم و برمی گردم و می بینم تو هم ایستاده ای!
می دانم به چه فکر می کنی!
من اما به این فکر می کنم که چقدر دیر ایستاده ای!
چقدر دیر کرده ای!
چقدر دیر ایستاده ام!
چقدر به این ایستادن ها سال ها پیش نیاز داشتم
قدم های سستم را دوباره از سر می گیرم...
تو اما هنوز ایستاده ای...
خداحافظیها ممکن است بسیار ناراحت کننده باشند اما مطمئناً بازگشتها بدترند.
حضور عینی انسان نمیتواند با سایه درخشانی که در نبودش ایجاد شده برابری کند!
👈 متنی از: مارگارت آتوود