به نام او
آن درخت کوچک اکنون تبدیل به درختی شاداب و بزرگ شده
از آن سوی درخت ها در میان سکوت ظهر صدای موتور کامیون ها و لودر های می آید
کمی آنسو تر کودکی همراه مادرش درحال گذر از آین فراموش خانه هست.....
کنار آن درخت کاج خفته ام آسوده
کودک از راه می رسد و به این سو انسو مینگرد.....
چند گامی که بر میدارد کم کم صدای لودرهای نزدیکتر میشود
با خود نجوا میکند باستان شناس و با خنده دور میشود
نمیدانم این چند سال از امروز گذشته
ولی خوب میدانم که من دیگر این من حاضر نیستم
تنها شاید اسمی در میانه ی سنگی !
یا حتی کتابی منسوخ شده.... در گوشه دنجی...
نمیدانم چه کسی آن روز مرا یاد خواهد کرد...
راستی ......
قرار است اینجا پارک شود..
و میعاد گاه عاشقان بسیاری....
امیدوارم جای سنگ مرا به به نیمکتی چوبی دهند...
تا آن دو دل باخته ی مجنون ... در کنارم
سرود عشق نجوآ کنند....
#دلنوشت