یکشنبه دوم شهریور ۱۳۹۹ ساعت 18:43 توسط باستان شناس آینده | 

به نام او

آن درخت کوچک اکنون تبدیل به  درختی شاداب و بزرگ شده

از آن سوی  درخت ها در میان سکوت ظهر صدای موتور کامیون ها و لودر های می آید

کمی آنسو تر کودکی همراه مادرش درحال گذر از آین فراموش خانه هست.....

کنار آن درخت کاج خفته ام آسوده

کودک از راه می رسد و به این سو انسو مینگرد.....

چند گامی که بر میدارد کم کم صدای لودرهای نزدیکتر میشود

با خود نجوا میکند باستان شناس و با خنده دور میشود

نمیدانم این چند سال از امروز گذشته

ولی خوب میدانم که من دیگر این من حاضر نیستم

تنها شاید اسمی در میانه ی سنگی !

یا حتی کتابی منسوخ شده.... در گوشه دنجی...

نمیدانم چه کسی آن روز مرا یاد خواهد کرد...

راستی ......

قرار است اینجا پارک شود..

و میعاد گاه عاشقان بسیاری....

امیدوارم جای سنگ مرا به به نیمکتی چوبی دهند...

تا آن دو دل باخته ی مجنون ... در کنارم

سرود عشق نجوآ کنند....

 

 

 

#دلنوشت

 

 

مشخصات
روزی باستان شناس خواهم شد

نه فورا ولی حتما

آغاز 1398/5/10
پیوندها

آمارگیر وبلاگ

دریافت کد آمارگیر سایت

B L O G F A . C O M