سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 14:10 توسط باستان شناس آینده | 

به نام او

 

میخوام کمی از غصه های امروز و انچه روح مرا سخت بهم ریخته فاصله بگیرم خود را تصور کنم در ده سال آینده :

ان زمان دیگر میشه گفت واقعا به سوی پیری رفته ام و مردی 38 ساله هستم و در بین موهایم سفیدی ها از چند به چندین تبدیل گشته و باد انها را در حالی که کیفی در دست دارم به این سو و انسو میبرد...

به ساعتم نگاه میکنم 5 دقیقه زودتر باز به کلاس درس رسیدم  یکی از دانشجوها به سمت می آید و میگویید میشود چند سوال از شما بپرسم و منم با کمال میگم این وقت باقی مانده تا شروع کلاس را به او اختصاص میدهم

و اصلا یادم نمی اید که شاید در چندروز اینده چه برسرم  خواهد امد منظورم امروز و ده سال قبل هست ......

اره انگار زندگی هنوز جریان دارد.

میخواهم باور کنم هنوز هیچ چیز نشده و زندگی ادامه و نباید تسلیم بشم چون هنوز چیزی نشده و هیچ چیز تمام نشده.....

 

 

دوستان مشکلی دارم برام دعا......

ما دانه نخورده طعمه دام شدیم بی جرم و گُنه ببین چه بدنام شدیم.....

 

امیدوارم هیچکس بخاطر اشتباهی که نکرده و کار بدی که نکرده اینده و زندگیش خراب نشه خودمم همینطور خدایا تو خودت شاهد و ناظر و قاضی هستی.

 

باز این پستو در آینده ریپ میکنم ببینم اصلا چی شد... و مینویسم........ خدایا...خوب بنویسم...تو الان در همون روزی ....خوب بنویس برام

مشخصات
روزی باستان شناس خواهم شد

نه فورا ولی حتما

آغاز 1398/5/10
پیوندها

آمارگیر وبلاگ

دریافت کد آمارگیر سایت

B L O G F A . C O M