به نام او
میخوام کمی از غصه های امروز و انچه روح مرا سخت بهم ریخته فاصله بگیرم خود را تصور کنم در ده سال آینده :
ان زمان دیگر میشه گفت واقعا به سوی پیری رفته ام و مردی 38 ساله هستم و در بین موهایم سفیدی ها از چند به چندین تبدیل گشته و باد انها را در حالی که کیفی در دست دارم به این سو و انسو میبرد...
به ساعتم نگاه میکنم 5 دقیقه زودتر باز به کلاس درس رسیدم یکی از دانشجوها به سمت می آید و میگویید میشود چند سوال از شما بپرسم و منم با کمال میگم این وقت باقی مانده تا شروع کلاس را به او اختصاص میدهم
و اصلا یادم نمی اید که شاید در چندروز اینده چه برسرم خواهد امد منظورم امروز و ده سال قبل هست ......
اره انگار زندگی هنوز جریان دارد.
میخواهم باور کنم هنوز هیچ چیز نشده و زندگی ادامه و نباید تسلیم بشم چون هنوز چیزی نشده و هیچ چیز تمام نشده.....
دوستان مشکلی دارم برام دعا......
ما دانه نخورده طعمه دام شدیم بی جرم و گُنه ببین چه بدنام شدیم.....
امیدوارم هیچکس بخاطر اشتباهی که نکرده و کار بدی که نکرده اینده و زندگیش خراب نشه خودمم همینطور خدایا تو خودت شاهد و ناظر و قاضی هستی.
باز این پستو در آینده ریپ میکنم ببینم اصلا چی شد... و مینویسم........ خدایا...خوب بنویسم...تو الان در همون روزی ....خوب بنویس برام