چهارشنبه سی ام مهر ۱۳۹۹ ساعت 13:31 توسط باستان شناس آینده | 

گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی

گفتم منم غریبی از شهر آشنائی

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری

گفتم بر آستانت دارم سر گدائی

گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی

گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی

گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی

گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی

گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی

گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی

گفتا بدلربائی ما را چگونه دیدی

گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم

گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی

گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی

گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوائی

گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند

گفتم حدیث مستان سری بود خدائی

 

خواجوی کرمانی

برچسب ها :

گفتا من آن تُرنجم

،

خواجوی کرمانی

،

عشق

مشخصات
روزی باستان شناس خواهم شد

نه فورا ولی حتما

آغاز 1398/5/10
پیوندها

آمارگیر وبلاگ

دریافت کد آمارگیر سایت

B L O G F A . C O M