به نام او که بهای دیدارش مرگ است
بادبادک را رها کرد و اهسته سر را پایین انداخت
هنوز دست هایش کمی مشت شده بود و جای رها شدن بادبادک را حس میکرد
آرام شروع به قدم زدن کرد
چند قدمی که جلو رفت ایستاد
گویی حسی از درون قلبش قصد جوشش دارد
سرش را کمی تکان داد و لبخند تلخی زد ، گام هایش سریعتر شده بود
و دستش هم دیگر مشت شده نبود
همینطور که قدم میزد و پیش میرفت به گذشته ی مبهم فکر میکرد
صندلی خالی کنار خیابان توجه ش را جلب کرد و خواست کمی بنشیند
-البته او هرگز عادت به نشستن در خیابان را نداشت...
آرام به سمت صندلی رفت ، کمی در کنارش ایستاد و آرامش نشست
کودکی از کنارش دوان گذشت
انطرف هم دخترکی بازیگوش درحال دویدن به دنبال دوستش بود
نامش را صدا کرد گفت :
+اگر باز هم اذیتم کنی دیگه دوستت ندارم
-باشه ببخشید بیا دوست باشیم
لبخندی زد
و خیالش اورا به شبی سرد برد همانجایی که سخن از عهد و پیمان شد
ناگهان برخواست گویی دیگر تاب و توان نشستن نداشت و قدم هایش را سریع برمیداشت
گویی چیزی در او گم شده و به دنبال چیزی میرود
#ادامه دارد........ ( البته اگر حوصلم بیاد )
#داستانک_من