به نام او
از خوبی های کلاس انلاین اینه یهویی وسط کلاس :| برق میره و درحالی ک داری سوال میپرسی بعد نگرانی استاد جوابو داده و نشنیده بعد متوجه میشی استاد خودشم قطع شده میگه دوباره بپرس اصلا این حس پیروزی که من دارمو متفقین بعد فتح برلین نداشتن ![]()
به نام او
از خوبی های کلاس انلاین اینه یهویی وسط کلاس :| برق میره و درحالی ک داری سوال میپرسی بعد نگرانی استاد جوابو داده و نشنیده بعد متوجه میشی استاد خودشم قطع شده میگه دوباره بپرس اصلا این حس پیروزی که من دارمو متفقین بعد فتح برلین نداشتن ![]()
ب من گفتش بمان تا من بمانم
ندانستم که او ماندن نداند
منم ماندمو او هرگز نماندش
منُ نامه ی که او هرگز نخواندش
نمیدانم وفای او کجا رفت
که غم را با دل من اشنا کرد
طلوعم را چو شب بر من سیاه کرد
من و این زندگانی را تباه کرد
#خودم
شاید کامل تر شد
به نام او
خب بریم سراغ اصل کلام خخخخ
بعد از مدتها یعنی میشه گفت بعد تمام عمرم به کوتاه ترین حد موهام رسیدم امشب و همه رو از صفر و ته ته تراشیدم و چه احساس خوشایندی دارم وای که چقدر خوبه مخصوصا وقتی ادم دوش میگیره...
سرم سبک شده
حس بهتری دارم کلا به زندگی خخخ
و اینکه دیگه مطمئن شدم نگران نباشم اگر اینده کچل شدم اینطوری هم خوبم خخخخ ![]()
فلا که از مشکلم خبری نشده خدیاا خودت کاری کن بخیر بگذره
بازم مینویسم.....اگر عمری بود ..
با “یکی بود یکی نبود” شروع می شود این قصه …
با “یکی ماند ، یکی نماند” تمام !
یکی من بودم یا تو ، مهم نیست …
مهم قصه ایست که تمام می شود
خبر خوب این است که روزی کسی میآید...
در میان روزهای خاکستریتان!
دست هایتان را خواهد گرفت؛
گرمتر...
صمیمی تر
و هزار بار عاشقانه تر...
کسی که شبیه به آفتابِ
بعد از یک روز برفی،
به تن روزهای سردتان میچسبد
کسی میاید از جنس محبت که مرهم تمام زخم هایتان میشود
و تمام ترس و کابوس هایتان را در آغوش آرامش حل خواهد کرد
کسی خواهد آمد برای ساختن دوباره ی شما که من آن شخص را معجزه ای از طرف خدا مینامم...
#سحر_رستگار
بهار که پرستوها می آیند من کوچ میکنم.
مقصد من شهر آرزوهای آبی ست.
بهار که بیاید شکوفه ها ناخواسته میشکفند
و من با چمدانی پر از برف به سوی خورشید می روم.
لحظه ی ناب دل کندن از نداشته هایم
و خداحافظ ای داشته های من
به نام او
میخوام کمی از غصه های امروز و انچه روح مرا سخت بهم ریخته فاصله بگیرم خود را تصور کنم در ده سال آینده :
ان زمان دیگر میشه گفت واقعا به سوی پیری رفته ام و مردی 38 ساله هستم و در بین موهایم سفیدی ها از چند به چندین تبدیل گشته و باد انها را در حالی که کیفی در دست دارم به این سو و انسو میبرد...
به ساعتم نگاه میکنم 5 دقیقه زودتر باز به کلاس درس رسیدم یکی از دانشجوها به سمت می آید و میگویید میشود چند سوال از شما بپرسم و منم با کمال میگم این وقت باقی مانده تا شروع کلاس را به او اختصاص میدهم
و اصلا یادم نمی اید که شاید در چندروز اینده چه برسرم خواهد امد منظورم امروز و ده سال قبل هست ......
اره انگار زندگی هنوز جریان دارد.
میخواهم باور کنم هنوز هیچ چیز نشده و زندگی ادامه و نباید تسلیم بشم چون هنوز چیزی نشده و هیچ چیز تمام نشده.....
دوستان مشکلی دارم برام دعا......
ما دانه نخورده طعمه دام شدیم بی جرم و گُنه ببین چه بدنام شدیم.....
امیدوارم هیچکس بخاطر اشتباهی که نکرده و کار بدی که نکرده اینده و زندگیش خراب نشه خودمم همینطور خدایا تو خودت شاهد و ناظر و قاضی هستی.
باز این پستو در آینده ریپ میکنم ببینم اصلا چی شد... و مینویسم........ خدایا...خوب بنویسم...تو الان در همون روزی ....خوب بنویس برام
به نام او
میگن گاهی پیش میاد ادم نمیدونه از چی ناراحته فقط ناراحته از همه چیز ناراحته ولی گاهی هم میدونه از چی ناراحته یعنی دقیقا میدونه گیر و مشکل کار کجاست و از چی ناراحته...
یه چیزو دیشب فهمیدم اینکه آدم نباید دل کسیو بشکنه و اینکه نباید کسی هم مسخره کنه البته من تو زندگیم کسیو مسخره نمیکنم ولی خب گاهی ی کارایی میکنن دیگران ادم میخنده و پیش خودش میگه خخخ خاک بر سرش....
خلاصه دیشبم خاک بر سر من شد گویا
ولی خب دیشب در مجموع میتونم بگم سه تا اتفاق بد داشتم و سه ناراحتی هی پشت هم تلنبار شد روی هم و بیشتر ناراحتم کرد....
اول اینکه از دست یکی از دوستان نزدیکم خیلی دلخورم خیلی ...... هرجوری میکنم دلم گرفته س از دستش خیلی احساس سنگینی و غم عظیمی میکنم روی دلم.....
البته مورد بالارو باید اضافه کرد به ناراحتی من از دست دوست دیگری که تصمیم گرفت دیگر نباشد.....
دوم مادرمو ناراحت کرده بودم
سوم یه سوتی خیلی وحشتناکی دادم که میشه گفت مصداق این شعره از ظاهرش در میومد
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون بخلوت میروند آن کار دیگر میکنند...
فقط میشه گفت اینطوری که ظاهرش بود باطنش نبود خخخخ و البته فهمیدم که باید بیشتر در چیزهایی که میبینم دقت کنم گاهی ادم نمیتونه صرفا بخاطر ظاهر یه چیز پی به باطنش ببره .... خدایا بخاطر همه قضاوت های اشتباهم منو ببخش شرمنده ام......
خلاصه دیشب شب سختی بود با کلی ناراحتی و غم گذشت و سوتی
وای که بهش فکر میکنم هم خنده داره هم خجالت اور خدایا کسی رو اینجوری ضایع نکن
#نامه_ای_به_دخترم
#مهندس
به نام او
شب که شد در میان این هیاهو
نترس
شب همان امتداد روز است
ولی کمی ارامتر
کمی خسته تر
کمی رنگ باخته تر
او هم از هیاهوهای پوچ این مردمان خسته شده
به تاریکی خود پناه میبرد شاید کمی آرام شود
شب مظلومترین رخداد طبیعت است
او چنان ارام و ساکت در درون خود فرو ریخته
و غمش را در تاریکی اش فریاد میزند
که گویی هرگز رنگ شادی به خود ندیده
نگاشته خودم .... شاید کامل تر شد...
یَا رَفِیقَ مَنْ لا رَفِیقَ لَهُ
خوشحالم که سالمی و حالت خوبه گردالی
به نام او
مقاله ی که خیلی منتظرش بودم بالاخره تموم شد و فرستادم برای استاد
به نام او
کم کم داره میشه یک سال از وقتی که این وبلاگو ساختم اخ که چه ها کشیدم توی این یک سال
ولی خب خداروشکر گذشت الانم خب این داستان کرونا و آموزش مجازی خخخخ
اینم نخستین یاداشت اردیبهشت....